🇬🇧 واژه انگلیسی سطح متوسط

monitor

/ˈmɒn.ɪ.tər/ · /ˈmɒnɪtə/

معنی monitor به فارسی: نظارت کردن، نظارت کردن، مانیتور

معانی «monitor» به فارسی

  1. ۱ نظارت کردن
  2. ۲ نظارت کردن، مانیتور

monitor در جمله

  • Doctors will monitor the patient's progress closely.

  • They monitor the results.

«monitor» را با جعبه لایتنر برای همیشه یاد بگیر

دیدن معنی یک واژه یک بار کافی نیست؛ جعبه لایتنر هر واژه را درست وقتی که در آستانه فراموشی است دوباره جلویت می‌گذارد. این واژه در این دوره‌ها آمده است:

واژه‌های هم‌درس

همه واژه‌های انگلیسی با حرف M